أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

348

تجارب الأمم ( فارسى )

گزارش خواهيم كرد . عمر ، قريب ظفر را ، و با وى ، سايب اقرع را بازگردانيد . سايب در آن هنگام [ 240 ] استوار و بخشگر دستاورد جنگ در ميان سپاه بود ، كه هم دبير بود و هم شمارگرى مىدانست . چنان كه محمد مسلمه پيگير و بازرس كار كارگزاران بود و در پيرامون ايشان مىگشت . عمر به سايب اقرع گفته بود : - « اگر خداوند ياريتان كرد و پيروز شديد ، دستاورد جنگ را در ميان سپاه بهر كن . مرا مفريب و گزارش نادرست ميار . ليك ، اگر شكست خورديد ، نه تو مرا بينى و نه من تو را ، كه زير خاك بهتر كه بر روى خاك باشى . » قريب و سايب ، نامه عمر را كه دستور شتاب بود ، به كوفه بردند . دنباله‌هاى سپاه كوفه از همه شتابان‌تر بودند . زيرا مىخواسته‌اند كه در راه دين كوشش كنند و بهره‌اى برند . سخن از نيرنگى كه هرمزان بر عمر زد و كارساز نبود [ و آن چه زان پس روى داد ] عمر خطاب ، هرمزان را كه به وى امان داده بود ، پيش خواند و به وى گفت : - « به من اندرز ده كه تو را امان داده‌ام . » هرمزان گفت : « آرى ، ايرانيان ، امروز يك سر و دو بال‌اند . » عمر گفت : « سر كجاست ؟ » هرمزان گفت : « در نهاوند با بندار ، كه سرداران خسرو و مردم اسپهان با اويند . » عمر پرسيد : « پس دو بال كجايند ؟ » جاىشان را نام برد . سپس هرمزان گفت : « دو بال را از تن جدا كن ، كار سر آسان خواهد شد . » عمر گفت : « دروغ مىگويى اى دشمن خدا . نخست به سر مىپردازم . نخست سر را جدا خواهم كرد ، كه اگر سر جدا شود ، از دو بال كارى نيايد . » پس ، به ابو موسى نوشت كه با بصريان راهى شود . به حذيفه نوشت كه با كوفيان روان شود . گروهى را از مدينه فرستاد كه پسرش عبد الله عمر و مهاجران و انصار از ايشان